ضربالمثلهاي امروزي!
از خر شيطان آمد پايين سوار مترو شد.
پولهايش از پارو بالا رفتند و ديگه برنگشتند.
كلاهش پس معركه بود، با عجله رفت برداشت.
فيلش ياد هندوستان كرد، برايش ويزا گرفت.
با هر دستي كه بدهي، با همان دست ميزني تو سر خودت.
هر چي سنگه تو غذاي رستوران سر راهه.
يك چايي برايت دم كنم كه يك كيلو تفاله داشته باشه.
جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!
ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.
عكس توقف زمان است.
آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست.
آلبالو گران بود، چشمانش انگور ميچيد.
هر لقمهاي را كه فرو ميدهم، معدهام فرياد ميزند: خوش آمدي!
وقتي ميخواهم حرف پنهاني بزنم، گوشهايم را ميگيرم.
براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.
آدمها مشق را براي چه اختراع كردند؟!
براي اختراع مداد.
براي بيكار نماندن بچهها.
براي بهانه داشتن معلمها به خاطر بيرون انداختن بچهها از كلاس.
براي اينكه تابستان با فصلهاي ديگر سال فرق داشته باشد.
اگه جالبه نظرات خود را براي ما ارسال نماييد!
جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!
تجديدي به تجديدي ميگه: چرا تجديد شدي؟!
وقتي دستم بند بود روي آن لباس پهن كردم.
وقتي دلم سوخت روي آن آب ريختم.
آن قدر باكلاس بود كه حتي دوغ هم با چنگال ميخورد.
چون چشمش آب نميخورد، برايش نوشابه خريد.
وقتي حس نوشتن ندارم خودكارم قطع و وصل ميشود.
فواره جواب سر بالا به جاذبه زمين است
سوِء تفاهم
صداي شكسته شدن چيزي از اتاق نشيمن شنيده شد و چند لحظه بعد گستاو كوچولو در آشپزخانه در آشپزخانه شنيده شد و با صداي آرامي پرسيد: مامان، تو با كسي كه گلدان اتاق نشيمن را شكسته باشد چه كار ميكني؟
مادرش گفت: چند ضربه به پشتش ميزنم، او را در اتاقش مياندازم و بدون اينكه به شام بدهم، يك هفته از ديدن تلويزيون محرومش ميكنم.
گوستاو گفت: چه جالب! پدر همين الآن گلدان را شكست!
هدف
هولگر براي عمويش تعريف كرد كه قلك خود را شكسته تا در كلاس سفالگري شركت كند.
عمويش پرسيد: آَنجا طرز ساخت چه چيزي را به شما ياد ميدهند؟
هوگلر گفت: يك قلك!
استثنا!
سر درس دستور زبان معلم از لوتس پرسيد: اگر تو بگويي از مدرسه خوشم ميآيد چه حالتي است؟
لوتس گفت: حالت استثنايي!
انتظار
بچهها در كلاس درس جغرافيا ياد گرفتند كه زمين به دور خودش ميچرخد. فريتس كه خيلي تحت تأثير اين پديده قرار گرفته بود بعد از تعطيلي مدرسه جلوي در مدرسه ايستاد. آموزگار از او پرسيد: اينجا منتظر چي هستي؟
فريتس: منتظرم تا خانهمان خودش به اينجا برسه!
از همه جا!
دريا
داشتم توي دريا شنا مي كردم, خوشبختانه آرام بود و موج نداشت. من هم چشمانم را بسته بودم و به طرف جلو شنا مي كردم كه يك دفعه يكي داد زد: stop .چشمانم را كه باز كردم, ديدم يك نفر توي قايق با اسلحه ايستاده, فكر كردم دزده بنابراين رفتم زير آب اما وقتي آمدم بيرون ديدم روي يك تابلو نوشته: welcome to Russia
قاتل جنايتكار
هوا توفاني بود و باران بسيار تندي مي آمد. قرار بود آن قاتل جنايتكار را بكشم, اسلحه ام هم پر بود... بالاخره هم گيرش انداختم, خيلي التماس كرد ولي با يك گلوله كارش را ساختم, آه عجب بازي سختي بود!
نامه ي مشكوك
نامه اي به دستم رسيد كه در آن نوشته شده بود: شما پر از استعداديد, شما نابغه ايد, بله, اين ما هستيم كه شما را كشف كرديم, شما مستحق دكتراي افتخاري هستيد, شما آخرشيد, شما ديگه ... خوب حالا كه اينقدر عاقل و باشعوريد بياييد در كلاس كنكور ما شركت كنيد!
صداي پاي آقا غوله
معلم رياضيمان هنوز به مدرسه نرسيده بود. آقاي ناظم به جاي او توي كلاس ما بود, وبرايمان داستان مي گفت, آن هم يك داستان ترسناك! وقتي داستان به آنجا رسيد كه: صداي پاي آقا غوله آمد... يكدفعه معلم رياضيمان وارد شد
حكايت پا و شكم
گفت شبي پا به شكم: اي شكم
اي كه خوري هر چه رسد بيش و كم
اي كه تو همدست شدي با دهن
گفته چنين سعدي شيرين سخن:
((اين شكم بي هنر پيچ پيچ
صبر ندارد كه بسازد به هيچ))
پا بود اي دوست ستون بدن
زور نداري تو برو دم نزن
ميبرمت اين طرف و آن طرف
تا بخوري سبزي آش و علف!
من هنرم بار تو را بردن است
ليك تو تنها هنرت خوردن است
گفت شكم حضرت آقاي پا!
چاله به راه است نيفتي بپا!
من نخورم پاي تو شل ميشود!
مغز و بدن خسته و خل ميشود
من به تو هر روز كمك ميكنم
زور تو را نيز چو جك ميكنم
خوردن مخلص به تو بخشيده زور
سست شوي گر نكنم قار و قور